تبليغاتX
حرف هايي براي نگفتن







سبزه گذاشته ام. عدس و ماش .. عدسها اما جوانه نزده اند هنوز. عید دارد می رسد. دلم می خواهد بروم ظرفهای فیروزه ای رنگ لعابدار بخرم برای هفت سین. بهار دارد می رسد و صدای ترقه و آتش بازی های آخر سال مرا پرت می کند به چهار شنبه سوری سال گذشته. به شرم عاشقانه ی نگاه تو آن روزها .. و به جوانه ی نازک محبتی که توی دلم کاشتی ... حالا جوانه ی نحیف عشقمان درخت محکم پابرجایی شده که به طوفان هیچ حادثه ای از جا کنده نمی شود.
زمستان دارد می رود و باور کن با همه ی سرمای سخت خسته کننده اش امسال زمستان گرمی بود برای من ... تو خوبی .. و همین واژه بس است برای من.
من به خوبی تو تکیه کرده ام اگر چه هیچ وقت مثل شاهزاده ی آرزوهای دخترکانه ام بلد نیستی واژه ها را طوری کنار هم بگذاری که بگویم شعر گفت ..
و اگرچه با بوم و رنگ و خط میانه ای نداری ...
اما خوبی تو بس که بزرگ است بس که تمام فکر و قلب و مغزم را احاطه کرده هیچ جای خالی نمانده برای آرزوهای دخترکانه ..
تو خوبی ... خانه خوب است. آشپزی فوق العاده است. همه اش هوس پخت و پز دارم ...     
از همه چیز جهان بیرون بریده ام ..
بس که وصل شدم به این اجاق گاز .. به این ادویه های رنگارنگ ..
به شیشه های حبوباتم ...
وصل شده ام به این اشپزخانه که هر بار به یک سوختگی سطحی یا بریدگی ساده انگشتانم پرتم میکند به ارتفاع بالاتری از بهشت ...
خدا توی آشپزخانه ام نفس میکشد ... خدا همه جای خانه ام هست. حالا خوشبختم.
حالا کنار تو و خدایی که مراقب اینهمه خوشبختی است چیزی
آزارم نمیدهد جز دلتنگی های گاه به گاه برای پدرم .... برای مادرم ..

آه ... هانیه راست میگوید. وقتی دختری عروس میشود بیچاره میشود ....

گاهی آنقدر به تنهایی مادرم فکر میکنم که نزدیک است دیوانه شوم. به خستگی و پیری توی صورت پدرم ...

باید بروم دیدن پدرم. باید بروم پیشانی پدرم را ببوسم ..

دستهای زمختش را نوازش کنم و جلوی اشکهایم را بگیرم.

باید بروم به مادرم بگویم که دیرتر از من بمیرد .. نه نه .. اصلن نمیرد ..

بلند شو دانیال .. بلند شو نگذار با این خیالهای احمقانه دیوانه شوم .. بلند شو دلبرکم اشکهای زهرا را پاک کن .. بلند شو دلبرکم ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 اسفند1390 توسط زهرا |