من دیشب توی این اتاق خوابیده بودم. صبح وقتی بیدار شدم دیدم توی آن یکی اتاقم ! در خوش بینانه ترین حالت ممکن، می شود فرض کرد احتمالن توی خواب تشنه ام شده و وقتی برمی گشتم که بخوابم از خستگی زیاد وسطهای راه خوابم برده ! (هر کس بیاید و احتمالات بدبینانه بدهد الهی درآکولا گازش بگیرد !)
در هر حال صبح وقتی بیدار شدم و دیدم توی آن یکی اتاقم، نمی دانستم باید بخندم یا گریه کنم. همه اش تاثیرات این دلسوزی های بی دلیل است .. وقتی تنها هستم از سر شب تلفن مدام زنگ می خورد و صدای نگران آدمهای پشت خط که اصرار دارند بگویند من می ترسم این تنهایی آرام خوب را به هم می زند.
تنهایی ترس ندارد جان دلم .. تنهایی ایرادش شاید این است که دیگر دست و دلت به پخت و پز نمی رود. چای ات کیسه ای می شود. ظرفهای نشسته ات تلنبار. لباس های چرکت انبوه ... فکرهایت طولانی.
تنهایی ِ گاه به گاهم را با همه ی شلختگی اش دوست دارم. با همه ی دل تنگی های بیهوده ای که برای آدمهای دورِ ناشناس به جانم می اندازد. آدم های دورِ ناشناسِ نمی دانم کجا ...
راستی ... تو هم این را فهمیده ای ؟ کم کم دارند ضخیم و ضخیمتر می شوند این رشته ها .. این رشته های مهری که مرا به در و دیوارهای این شهر گره می زنند.
این روزها فکر می کنم زندگی، چیزی شبیه به کشیدن یک نقاشی است. انگار که معلم نقاشی، ورقهای سفیدش را بین شاگردهای بیشمار کلاسی تقسیم می کند و سهم هر شاگرد
تنها ورقی است.
زندگی شاید چیزی شبیه به کشیدن یک نقاشی باشد، وقتی هر از گاهی از فاصله ای دور می ایستی و براندازش میکنی. سخت است ادامه دادن وقتی می بینی آنچه می خواسته ای نشده. سخت است وقتی درگیر نگاه و قضاوت دیگران شده باشی
گاهی خسته می شوی. می بری. می خواهی ورق را مچاله کنی بیاندازی دور. اما خوب می دانی که تنها همین یک ورق را داری. و حالا که نقاشی تو را درگیر خودش کرده، نه راه پسی هست و نه راه پیش. تو "باید" بکشی.
چه بد است درگیر این "باید" شدن. اینکه فکر کنی محکومی به ادامه. و این همان بایدیست که "عشق" را در تو می کشد و جایش "عادت" را بارور می کند.
...
زندگی شاید چیزی شبیه به کشیدن یک نقاشی باشد ... اگر خطهایت را جسورانه گذاشته باشی، اگر کارَت کپی بی ارزشی از کار هم شاگردیهایت نباشد، اگر خودت بوده باشی و آفریننده نقاشی خودت، اگر نقطه ی عطف ات را درست انتخاب کرده باشی و اگر اندازه گیری هایت بر مبنای همان نقطه ی عطف، درست باشند، اگر انحنایی که به زاویه ها بخشیده ای اندازه باشد، اگر پررنگها را کمرنگ و کمرنگها را پررنگ نکشیده باشی تماشای این کاغذی که دیگر سفید نیست لذت بخش ترین اتفاق ممکن است.
می بینی سایه روشنها چه نقاشی ات را زیباتر کرده اند. چه بی روح می شد این نقش اگر این سایه ها نبودند و چه تاریک می شد این صفحه اگر نور، به آنجاها که باید نمی تابید.
...
زندگی شاید بیش از هر چیز شبیه به کشیدن یک نقاشی باشد و شاید تنها تفاوتشان در این است که خطهای اشتباه زندگی را نمی شود به سادگی خطوط نقاشی پاک کنی ...
وقتی چادری می شدم مثل خیلی های دیگر بی تفاوت بود. مثل بابا که بی تفاوت بود. مثل مامان که حتی مخالف بود به خاطر دست و پاگیر بودنش. مثل خیلی از بچه های دانشگاه که گفتند جوگیر شده ای و چند روز دیگر می گذاری اش کنار. حتی چند بار به تصمیمی که گرفته بودم خندید. خندیدنهایش را یادم مانده. مثل نگاه های عجیب و غریب خیلی های دیگر.
بی تفاوت بود وقتی چادری می شدم و گاهی می خندید به تصمیمی که گرفته ام.
حالا همان آدم است که توی ازدحام جمعیت مدام حواسش به چادر من است که کنار نرود. آبی روسری ام آزارش می دهد. سفیدی کتانی هایم. تخته ی نقاشی ام حتی که جلب توجه می کند احتمالن .. دستم را محکم گرفته توی دستش که گمم نکند. دستم را گرفته توی دستش و زیر لب می گوید اگر گمت کنم این دور و برها قنادی نیست که راحت بشود آن تو پیدایت کرد .. (خودش را وقتی بچه بوده و گم می شده توی اسباب بازی فروشی پیدا می کردند)
خواب دیده بود. یک خواب آرام سفید. می گفت قرآن می خواندم توی خوابش و آنقدر قشنگ که دلش نمی خواسته بیدار شود. اما کسی نشسته بوده کنار من که گفته قشنگ می خوانی . اما هنوز اصول قرائت را یاد نگرفته ای.
نمی دانم ... نمی دانم حالا که یک سال است از بیداری آن شب نسیم می گذرد می توانم ادعا کنم اصولی را که می خواسته ای یاد گرفته ام یا نه ؟
نمی دانم اصلن باید باور کنم همه اش یک سال بود ؟ راستی تو حرف این کاغذ باطله ها را باور می کنی ..؟
نه ... به این تقویمهای دروغگو اعتمادی نیست. حساب روزهای رفته را از دلم بگیر ... از زاویه های بسته ی حرم. از آن کنج آرام دور افتاده که هر بار کسی دلتنگی اش را آن تو مچاله می کرد. حساب روزهای رفته را ...
بی خیال. پروانه که دیگر سراغ پیله اش نمی رود ... هر چند اگر پیله ای نبود این بالها سهم من نمی شدند ... این بالهای رنگی رنگی ...
مرسی خدا . مرسی که با همه بزرگی ات توی پیله جا میشوی ... وگرنه کرمهای کوچک زشت پیش از پروانه شدن توی پیله از تنهایی می مردند ...
- می بینی عزیزم … زندگی آنقدرها هم که فکر می کنی اتفاق پیچیده ای نیست. سخت نگیر دختر. سخت نگیر. زندگی منهای عشق … منهای خیلی چیزهای مهم تر دیگر آنقدرها هم که فکر می کنی غیر ممکن نیست. منهای روده ! منهای مستراح … بنویس دختر. من که میدانم این روده ها دوباره تو را فلسفی می کنند. بیخیال شو. بنویس … رزکسیون کلورکتال ارسال شده با برش های نامنظم ... کجایی دختر ؟ چی شدی ؟
- هیچی . خوبم. خوب خوب. باور کن این بار هیچ فلسفه ای در کار نیست.. فقط ... فقط می گذاری بروم بالا بیاورم برگردم ؟ این تهوع اصلن ربطی به این روده ها نداردها. این روده های بیجان افتاده روی تخت گوشت تو ... نه ... به اینها مربوط نیست. من خیلی وقت است می خواهم چیزهایی را بالا بیاورم. من خیلی وقت است …
چیزی نیست ... گریه نمی کنم. این فرمالین لعنتی …تو که می دانی چشمهای من به فرمالین حساس اند. چشمهای من هر وقت زندگی خیلی پر رنگ تر می شود خیلی اجباری تر … به چیزی حساس می شوند. نه .. دوباره شروع نکن … می دانم ... می دانم زندگی خوب است. لا اقل خوب تر از مردن. و صاحب این روده ها این را خوب فهمیده … اصلن من باید صاحب این روده ها را ببینم. صاحب این روده ها باید آدم عاشقی باشد. چه فرقی می کند حالا با روده یا بی روده. چاره اش تنها یک کیسه است که وصل می کنند به شکمش. حالا تا هست باید توی همین کیسه …
دست نگهدار ... من باید چیزهایی را بالا بیاورم.
من خیلی وقت است تصمیم گرفته ام صبح وقتی از خانه بیرون آمدم
به اولین سطل زباله ای که برسم
گذشته را تا حوالی سیصد و شصت و چند روز پیش
با همه ی آدمهای مربوطه و نا مربوطش
-یک جا- بالا بیاورم.
آنوقت به تو قول می دهم هر چقدر دلت بخواهد زندگی کنم.
دست نگهدار ...
چند شب پیش توی تاریکی های حیاط وقتی از پله ها بالا می رفتم خوردم زمین و دستم زخمی شد. یک زخم عمیق که فکر می کنم حالا حالاها اثرش باقی بماند. دیروز توی آزمایشگاه همکارم در حالی که من مشغول مرتب کردن لوله های آزمایش بودم حرکت عجیب و غیرمنتظره ای کرد که ...
بیچاره فرشته ... دو روز است از دست سوالهای مداوم من کلافه شده ... که چرا فرشته ؟ رفتار من با این آقای به ظاهر محترم چطور بوده که به خودش اجازه داد دستم را بگیرد و بگوید برای دستتان نگرانم که خوب نمی شود.
که چرا فرشته من تا این حد ضعیف و ناتوان شده ام که تنها کاری که آن لحظه بعد از کشیدن دستم توانستم بکنم سکوت بود. که چرا خدا ...؟ چه بر سر من آمده که آن لحظه بجای کوبیدن جا لوله ای و محتویاتش توی کله ی پوک این آقا تنها دستم را کشیدم و بغض کردم.
نسیم راست می گفت ... راست می گفت که با تمام ادعایت برای حضور در اجتماع روزی خودت به این نتیجه می رسی که به هر حال باید بتمرکی کنج خانه !
یک روز خواهم تمرکید نسیم جان !
یک روز همین نزدیکی ها !
پ.ن.1: امیدورام جای زخم دستم هیچوقت خوب نشود.
پ.ن.2:ممکن است این عصبانیت از دید خیلی ها تعصب بی جا باشد یا حساسیت بیخودی. اما این برای من ابداً از عمق فاجعه کم نمی کند.
پ.ن.۳: احتمال حذف این پست وجود دارد .
پ.ن.۴: حالم خوش نیست. حالم هیچ خوش نیست.
من عصبانی ام. احتیاط لطفن !
دارم می پوسم خدا ...
بگذار این پرده را کنار بزنم.
پرده را کنار بزنم تا عریانی این بیابان را تماشا کنی
هجمه ی پاییز را ببینی پشت سرخی گلهای ریز و درشت چادر نماز ...
عطش را بر تن قاچ قاچ کویری ام
پرده را که کنار بزنم می باری بر اینهمه تشنگی ...
مخاطره ای باید ...
تا کی بر این قبله سر گذاشتن ؟ بر این راه که عقربه های کفر گوی قبله نما نشانش میدهند.
چرخانی و سرگردانی این ذره، از سماع عاشقانه ی عقربه هایی ست که دارند به بی نشانیت اعتراف میکنند.
باید حرف تازه ای بزنیم.
این بار بی سنگینی "حا"ی سُبّوح ... بی واسطه ی واژه های مشدّد
این بار نه از بیم و نه از امید ...من تاوان این مخاطره ی شیرین را هر چه که باشد دوست دارم.
من جهنمت را دوست دارم خدا ...
بهشت با آنهمه بی دردی آنقدرها هم که فکر می کنی جای قشنگی نیست ...
ما اینجا هم، جوی و جویبار و حوری و شیر و عسل داریم ! و چیزی که در این میان گم کرده ایم ... تویی.
تو در کنار درد است که دست یافتنی تر می شوی ... و جهنم آنجاست که درد به منتهای خودش میرسد.
بیا و این پنهان کاری کودکانه را کنار بگذار !
اعتراف کن که جهنم برای تو هم دوست داشتنی تر است.
آنجا که آدمهایش امید از غیر بریده اند و بی تابانه -تنها- تو را طلب می کنند.
-+-+-+-
آسمانت را ابری تر کن این شبها ...
تاب نیش و کنایه های ماه را ندارم
دلم می لرزد ... دلم می لرزد که قدر نزدیک است و من هر روز بی قدرتر می شوم.
خدا ...
باز هم صبر می کنی ؟
یک روز دوباره زهرای خوب تو خواهم شد
یک روز همین نزدیکی ها ...
راست گفتی عزیز دلم
درد من وسط درد این آدمها به سرماخوردگی کوچکی می ماند که دواش دو تا آنتی هیستامین ناقابل بیشتر نیست !
درد من کنار درد فرشته دیده نمی شود هیچ. ده سال عمریست برای خودش ... ده سال به خاطر احساسی که تو را در بند خود کشیده، بنشینی به پای مردی که همه ی مردانگی اش این باشد که هر دو سه سال یکبار بیاید و این صیغه ی پنهانی را تمدید کند ! حالا هی از پشت تلفن دعوام کن که دیگر حق نداری با فرشته نشست و برخاست کنی. اما مگر میشود بی تفاوت بود ؟ تو آن دور ایستاده ای و ظاهر زشت ماجرا را میبینی. تو اشکهای فرشته را ندیده ای. تو نمیدانی که فرشته توی عالم بیکسی خودش جز این شانه های موقت، جز همین مرد عیالوار دلخوشی دیگری برای زندگی پیدا نکرده. تو حسرت را توی نگاه فرشته نخوانده ای. حسرت داشتن یک سقف مشترک با مردی که ده سال است همسر قانونی و شرعی اوست. و بیقراری اش را حالا که با رفتن همیشگی مرد میداند این حسرت را با خودش به گور خواهد برد.
تماشا دارد دست و پا زدنهای فرشته این روزهای آخر، که پشت سر، تنها جوانی از دست رفته اش را میبیند و پیش رو این جاده ی لعنتی که دارد مرد را با خودش میبرد به جایی که فرشته نباشد.
راست گفتی ... درد من کوچک است. و علت شاید این باشد که من ظرفیت بیش از اینها را ندارم.
بر عکس خیلی از آدمهای دور و برم ... برعکس آدمی مثل سمانه.
هشت سال بود که از آخرین دیدارمان می گذشت و آن روز بعد از هشت سال، یک اتفاق سمانه را روی یکی از نیمکتهای پارک مقابل من نشاند.
از سمانه و آن روزهای خودم، تنها بیتابی رسیدن کلاس ادبیات را بخاطر داشتم و دفترچه های انشایی که همیشه لابه لای نیمکتهای کلاس سرگردان بودند. آن روز خیلی طول نکشید تا بفهمم سمانه دیگر آن سمانه پرشور و احساس گذشته نیست، که خیلی وقت است دارد سنگینی خاطره ای تلخ را همراه خودش یدک میکشد.
سمانه نشست مقابلم و دفترچه ی انشایش را باز کرد تا برایم بگوید این هشت سال را چگونه گذرانده ... تا بگوید از مردی با یک گذشته ی لعنتی، که شبی حوالی کوچه های تنهایی سمانه، عاشق میشود ... عاشق میشود و صبح وقتی از خواب برمیخیزد تصمیم میگیرد گذشته ی لعنتی اش را بگذارد کنار. تا بشود تکیه گاه سمانه و شریک خوبیهایش.
سمانه زنش می شود و چشمهاش را به پاس اینهمه عشق می بندد به روی گذشته ی مرد. تنها به این شرط که مرد هم دیگر سراغی از گذشته اش نگیرد.
چند ماهی میگذرد که یک آدم لعنتی، از توی همان گذشته ی لعنتی سر و کله اش پیدا میشود. و مرد را که دیگر عاشق نیست - و مرد را که هیچوقت عاشق نبوده - برمیگرداند به همان گذشته ... مرد حالا سمانه را با یک شناسنامه ی خط خطی رها میکند توی یک آینده ی نا معلوم ... با یک شناسنامه ی خط خطی که میگوید سمانه تنها بیست و سه سن سال دارد ...
سمانه داشت انشایش را می خواند و من گاهی دلم میخواست وسط خنده های هیستریکش، وسط حرفهایی که دلم را میلرزاند زمین دهن باز کند و مرا ببلعد. تو فکر می کنی این پاداش چشم پوشی سمانه بود ؟
می دانم ... خنده دار است درد من کنار درد اینجور آدمها ... من هر روز توی همین آزمایشگاه سرم را به هر سمتی که میچرخانم درد میبینم. نگاه کن. آن زن را توی اتاق شست و شو میبینی ؟ حرکت مداوم لبهاش را ببین. گوش کن. نفرینهایش دل آدم را میلرزاند. من او را همیشه همینطوری دیده ام. میگویند سه سال پیش وقتی تازه آمده اینجا جُسه اش چیزی حدود دو برابر حالا بوده. میگویند سه سال است که توی ساختمانهای دادگستری بالا و پایین میرود تا حضانت بچه هایش را برای همیشه از پدرشان بگیرد. میگویند پدر بچه ها یک مرد تمام عیارست. یک مرد خیلی قوی با دو تا دست خیلی سنگین برای نوازش همسرش. آنقدر که زن گاهی صدای شکستن استخوانهای کسی را لابه لای حرفهای عاشقانه ی مردش به وضوح می شنیده.
دیگر عادت کرده ام به اینکه هر بار وقتی از دادگاه برمیگردد بپرسم چی شد؟ و او با یک خستگی بزرگ و خیلی کهنه تر از خودش بیفتد روی شانه ام و زار بزند و نفرین کند و مشت بکوبد به سینه اش. و کمی که آرامتر شد، بچپد کنج اتاق شست و شو و هی بشوید و بسابد لخته های خون را از لوله ها ... و آنقدر سرفه کند که بالا بیاورد. دیگر عادت کرده ام به بودن این زن که روزی هزار بار مرگ را مقابل من می بلعد و زندگی را قی میکند.
نه سمیرا ... اینها از هم جدا نیستند ... این زنی که دستش را گرفته اند و می کشند زنی ست به طول عمر چندین و چند هزار ساله ی این دیار با صبوری بی پایانی برای دلدادگی و رنج کشیدن.
سمیرا من توی اینهمه تاریکی دارم نور را گم می کنم. نشانم بده نور کجاست ؟ خدای این اتفاقها، کجای این دنیا ایستاده و رنج بردن بنده هایش را تماشا می کند ؟ بگو کدام طرفی بروم پیش از اینکه تاریکی کورم کند ؟
باید پیداش کنم و بعد مثل طفلی که توی شلوغی و تاریکی شهر مادرش را بعد از یک سرگردانی طولانی پیدا کرده آنقدر مشت بکوبم به دامنش ... که چرا گمم کردی ؟ که چرا حواست به من نبود ؟ و التماسش کنم که دیگر رهایم نکنی توی تاریکی ...
سمیرا تو مقصود خدا را از نمایشِ درد این آدمها برای بنده ی کوری مثل من میدانی ؟
دارم خودم را مرور می کنم
نگرانیت را بردار و برو
میخواهم به تنهایی مطلق برسم
به جایی که فقط خدا باشد
و خدا
و خدا .........
یک سال دیگر هم گذشت ...
و من نمی دانم آیا
به دستهای سرد و مکنده ی زمین نزدیکتر شده ام
یا به آغوش نرم و آبی خداوند ...؟
تولد ... پارادوکسی حل ناشدنی ...
1
باورش سخت بود. خیلی سخت
میترسیدم برم جلو. می ترسیدم این بغض نابجا کار خودش را بکند.
اما صدام میکند ... تنها که میشود صدام میکند. دست میکشم روی تور لباس عروسیش. روی تور نباتی لباسش و بی اختیار چشمهام میرود سمت نگاه مات علیرضا. مراقبش باشی ...
بغض دارم . یک بغض عمیق و بی دلیل. آن لحظه های مشترک با تمام شادیها و غمهاش به من هجوم آورده. یک شادی عمیق و مبهم افتاده به جانم. یک شادی بزرگ که باورش برایم سخت است.
۲
من اولین میهمان این خانه ام. خانه ای که بوی سمیرا و علیرضا را با هم میدهد. لباسهای مردانه ای که افتاده اند کنج اتاق باور این اتفاق را برایم آسانتر میکند.
می نشینم روی کاناپه و بیتابی دوست داشتنی اش را دنبال می کنم. یک تکه گوشت از توی فریزر بیرون آورده و افتاده به جانش و مدام غر میزند که بجای تماشا کردن بیا کمکم.
من اما تماشای این لحظه ها را با دنیا عوض نمیکنم.
3
دیر شده. باید بروم. یکی دو ساعت دیگر بلیط دارم. توی راهروی ساختمان می ایستم. میتوانم چشمهاش را از لای در ببینم. باید بروم. باید هر طوری که شده خودم را از جاذبه ی نگاه بارانی اش جدا کنم. اما نمیگذارد ... نمیشود. احساس میکنم یک تنهایی بزرگ -یک تنهایی به بزرگی آنچه بر من گذشت- یکباره بر او هجوم آورده. برمیگردم. سرش را گذاشته روی شانه ام. صدای سکسکه های گریه اش پیچیده توی راهروی ساختمان.
میخوانم براش ... تو تنها نمی مانی ای مانده بی من ...
فکر کن به آرامشی که خدا وعده اش را داده. به سکینه ی الهی که در کنار همسرت خواهی داشت ...
4
رسیدیم و رسیدیم ...
تب و لرز گرفته ام ! مثل همیشه پام که میرسد به این شهر شروع می کنم به لرزیدن. پاشنه ی کفشم را به زور از توی اسفالت داغ خیابان بیرون می کشم و می لرزم.
5
راست گفته اند ... هیچ کجای دنیا خانه ی خود آدم نمیشود. آن هم وقتی اینهمه چشم انتظار داشته باشی.
میدانم اگر برنمی گشتم از گرسنگی هلاک میشدند. سوسکهای بیچاره !
6
حدیث آمده بود به خوابم. همین دیشب. می گفت می آید مشهد.
توی آزمایشگاه فکر میکنم به این که شب را چطور تنها سر کنم که حدیث زنگ میزند و میگوید مشهد است.
حدیث شب مهمانم میشود. دست پختم را میخورد و میخندد. بند رخت را که دارد از سنگینی رختها پاره میشود نگاه میکند و میخندد. چاقوی زیر بالشم را میبیند و میخندد. حدیث تا قبل از اینکه بخوابد چند باری میپرسد زهرا این تویی ؟ و میخندد.
حدیث میخوابد و من به این فکر میکنم که او آنوقتها هم زیاد میخندید. به دلشوره های من برای نشریه. به حساسیت هام برای جلسه های دفتر انجمن. به دغدغه های بیخودیم ...
7
جمعه است. یک جمعه ی کند و کشدار. میزنم بیرون. نمی دانم چطور از مقابل شهربازی سر در می آورم. میخواهم ورودیه را بدهم که با تعجب میپرسد: - یک نفر ؟
- یک نفر.
کجای این کار عجیب است ؟ من تماشای بازی بچه ها را دوست دارم. زمین خوردنشان را نه. اینکه دوباره بلند میشوند و "بازی" را از سر میگیرند.
از شهربازی میزنم بیرون. پیاده میروم تا حرم. محوطه ی اطراف حرم مملو از مسافر است. مسافرها روی کارتن خوابیده اند. کمی آنطرفتر دختر بچه ای غلت خورده روی آسفالت خیابان. و خورشید بیرحمانه گرمایش را روی صورت دخترک تف میکند.
می ایستم مقابل گنبد طلا ... چقدر دوست دارم تکرار این واژه ها را ... ءادخل یا رسول الله ؟
و لرزش دست و دلم را انگار کن که اذن دخول ...
اذن میدهد و من داخل می شوم.
اذن می دهد و من ...
قرار نمیخواهم آقا ...
بیقراری ببخش ...
ساعت ده و نيم شب است ... توي شلوغي بزرگراه وسط ماشينهايي كه يك در ميان جلوي پايت ترمز ميكنند و اصرار دارند كه برسانندت ! ... همانجاست كه تازه مي فهمي چقدر تنهايي ...
هوا سرد نيست. تو اما تمام وجودت مي لرزد. دلت ... دستهايت ... تمام تار و پودت مي لرزد.
و كمي آن طرفتر مردي با بي خيالي هر چه تمام وقيحانه آدامسش را مي جود که نه تنش مي لرزد و نه دلش ...
چقدر زن بودن سخت است ... و چه سخت تر وقتي كه تكيه گاهي نداشته باشي.
لعنت به زندگی وقتی همه ی کس و کار آدم بشود یک چاقوی ضامن دار جیبی ...
خانواده ... درس ... كتابخانه ... زيارت ... فكر ! و حتی خواب ...
كار، به تنهايي جاي همه ي اينها را گرفته ...
کاری برای تخت ...
تختی برای خواب ... خوابی برای جان ... جانی برای مرگ ... مرگی برای یاد ... یادی برای سنگ ...
این بود زندگی ...*
*ح.پناهی
مي بيني ...؟ من زودتر از تو خانه دار شدم ! دو شيفت كار ميكنم .. خانه داري مي كنم. بشور و بساب ! خرید خانه هم با من است. سميرا مي ايستم توي صف نانوايي ! توي صف شير ! و همش به اين فكر مي كنم كه شام چي بپزم. خانه ام برق مي زند از تميزي. مامان وقتي زنگ ميزند صدايم مي كند خانم خانه. مي بيني ... من زودتر از تو خانه دار شدم ...
چرا اینهمه ساكتي ؟ بغض نكن سميراي من. باور كن من تنها نيستم. يعني اغلب تنها نيستم ...
بابا هم مثل تو هميشه نگران تنهايي من است. اما باور كن من نمي ترسم. شبها يك جفت كفش قلمبه ي مردانه مي گذارم دم در. (اين را از مامان ياد گرفتم. وقتي بچه بودم و بابا مي رفت ماموريت.) آن كفشهاي دروغگوي بي صاحب تا خود صبح هوايم را دارند. اينطوري كسي نمي فهمد خانه ام مرد ندارد.
- زهرا ؟
- جانم ؟
- كارتهاي عروسي را گذاشتم تو بنويسي ... برميگردي ؟
- آخر اين چه وقت زنگ زدن بود ؟ دارم برنج آبكش ميكنم دختر.