خسته و کلافه از گفت و گویی درونی.. میان آن که میگوید بجنگ و آن دیگری که میگوید هیس... به سنگر تازه ای پناه میبرم برای دوام آوردن. ناگهان چشمم میافتد به این کلمات. میخوانمشان و گرد فراموشی را که بر بسیاری چیزها افتاده کنار میزنم.. بیست سال گذشته. راه چه طولانی بود...از پا افتاده ام..با خاطراتی که جوان مانده اند..
+-+-+
از او درباره ی آن وقت ها پرسیدم
که خیلی جوان بودیم هنوز
غریزی، بیفکر، خام ،خوش باور..
پاسخ داد؛
خب، صرف نظر از جوانی
از بقیه اندکی باقیست ...
*شیمبورسکا

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۳ ساعت 14:13 توسط ...
|