صبح ششم خرداد است.
دیروز اینترنت را وصل کردند. دستم دنبال تلفنم میچرخد کنار رختخواب. چشمهایم را باز میکنم و پیام تلگرام را روی تلفنم میخوانم : سینال چند هست ؟ چه دوزی؟
یادم می افتد که داروهایم را برای فروش گذاشته بودم. نه الان .. همان هشت ماه پیش.. همان وقتی که یک سال از رفتن بابا گذشته بود.
یک سال از روزی که رو به روی دادگاه بهم گفت برو دیگه هیچوقت نمیخوام ببینمت. چون به مامان قول داده بودم نگذارم طلاقی اتفاقی بیفتد. چون توانسته بودم توی دادگاه نظر قاضی را جلب کنم تا جلوی طلاق را بگیرد و در عین حال حق و حقوق مامان را بعد از ۴۵ سال زندگی نافرجام بگیرم. چون فهمیده بودم همین ترک شدن به اندازه کافی مامان را نابود میکند و کارش به دوا و درمان میکشد و بیمه درمانی اش نباید قطع بشود.
اره ..داروها را گذاشتم برای فروش .. همان هشت ماه پیش . درست فردای روزی که مامان زنگ زد و گفت سینه ام درد میکند. و من که همان تازگی ها چکاپهای قلبش را انجام داده بودم پرسیدم یعنی قلبته مامان ؟ نه دخترم... سینه ام.. سینه م زخمی شده .
باور کردنش آسان نبود..من که بارها همه ی علائم سرطان پستان را بهش گفته بودم . گفته بودم چطور خودش را معاینه کند...گفته بودم کوچکترین تغییر ظاهری را جدی بگیرد . من که هر شش ماه توی آزمایشات چکاپش تومورمارکرهای سرطان پستان را درخواست داده بودم و همه چیز طبیعی بود ..حالا اما میگوید که از شش ماه قبلترش تغییرات ظاهری اتفاق افتاده و او فهمیده و چیزی نگفته .
خشم ها و دلشکستگی هایش آنجا تلنبار شده بودند..توی سینه چپ.. درست کنار قلبش..
توی مطب با چشمهای بهت زده به زمین خیره میمانم تا جراح انکولوژیست هر چه میخواهد بر سرم فریاد بکشد که چطور کادر درمانی هستی که مادرت را با سینه زخمی و خونی آوردی و دیگر کارش از جراحی گذشته
سرطان پخش شده .. به کبد .. ریه .. استخوان های مهره .. پزشک میگوید اگر همچنان سکوت میکرد فقط سه ماه دیگر دوام میآورد و ما حالا با درمان نگهدارنده این زمان را کمی طولانی تر میکنیم . کمی ؟ نمیدانم کمی یعنی چقدر ... ؟ فقط میدانم زندگی ام برای همیشه تغییر کرده ..
مامان را میآورم خانه خودم. اتاق خوابم را با تخت و تلویزیون و فرش خانه خودش میچینم و رختخواب خودمان را توی هال پهن میکنم و داروهایم را برای فروش میگذارم . خودم را فراموش میکنم میان همه چیز . میان فکرهای دنباله دار برای زخمهای دهان .. ریزش دسته دسته ی موها .. از دست دادن وزن.. متاستاز کبد .. استخوان .. هزینه داروها.. پیدا کردن هر کدامشان ...و بیش از همه برگرداندن زندگی به آدمی که دیگر زندگی را نمیخواهد .
خودم را فراموش میکنم و حالا هشت ماه است هر صبح با تهوعی که میخواهد روده هایم را از دهانم بیرون بریزد بیدار میشوم و به سقف خیره میمانم و باور نمیکنم که همه ی اینها کابوس نیست... زندگی من است.