پزشک برای شروع پانکچر درخواست سونوگرافی شکمی داده. توی اتاق انتظار وسط ده دوازده تا زن باردار مینشینم و تا رسیدنِ نوبتم صدای قلب جنینِ تک تکشان را میشنوم. خدای من ... این دیگر چه جور شکنجه ی عجیبی بود؟ چه چیزی آن طور حالم را بد میکرد؟ صدای ضربان جنین ها که آنطور قاطعانه و محکم در فضای اتاق طنین می انداخت؟ یا آن دو سه تا زنی که با فهمیدن جنسیت صورتشان در هم رفت؟ یا سماجت دکتر وقتی پروب را روی شکمم حرکت میداد و میپرسید چرا حالت بده چیزی توی شکمت نیست نگران نباش. راست میگفت ...چیزی توی شکمم نداشتم و این نداشتن حالا بیش از همیشه به چشمم آمده بود. نمیتوانستم از تمام آن زنها که یحتمل بدون هیچ دردسری تو تخت خوابشان حامله شده بودند متنفر نباشم. اصلن مگر صدای قلب هر کدام از آن جنینها چیزی جز یک معجزه بزرگ بود که زنها آنطور بیخیال و بیتفاوت یکی یکی روی تخت معاینه دراز میکشیدند گویی که هیچ اتفاق خاصی نیفتاده..
شکمم را تمیز میکنم لباسهایم را میپوشم و مثل یک بمب ساعتی از آن اتاق لعنتی بیرون میزنم. از چه چیز آن طور عصبانی ام؟ خوب میدانم..از خودم...از خودم که اینطور ضعیف و غیر منطقی شده ام. که نمیتوانم دست بردارم.. دست بردارم از تقلای بیهوده برای رسیدن به چیزی که میدانم شاید آنقدرها هم مهم نباشد ... از این زن سمج و مهار ناشدنی عصبانی ام که اینطور مثل بچه ای لجباز پا بر زمین میکوبد و چیزی را میخواهد که میتواند نخواهد.. که میداند خواستنش همیشه برای من بهای سنگینی داشته..کاش میتوانستم برای همیشه صدایش را در سرم خفه کنم و از دستش خلاص شوم. هرچند .. گاهی فکر میکنم شاید حق با او باشد .. گاهی درکش میکنم و میگذارم هر چه میخواهد سرکشی کند. هر چه میخواهد دست و پا بزند و وقتی زنی حامله را میبیند از شدت حسادت و خشم ناخن هایش در قلبم فرو کند..