- می بینی عزیزم … زندگی آنقدرها هم که فکر می کنی اتفاق پیچیده ای نیست. سخت نگیر دختر. سخت نگیر. زندگی منهای عشق،منهای خیلی چیزهای مهم تر دیگر آنقدرها هم که فکر می کنی غیر ممکن نیست. منهای روده ! منهای مستراح … بنویس دختر. من که میدانم این روده ها دوباره تو را فلسفی می کنند. بی خیال شو!بنویس … رزکسیون کلورکتال ارسال شده با برش های نامنظم ... کجایی دختر؟ چی شدی ؟
-هیچی . خوبم. خوب خوب. باور کن این بار هیچ فلسفه ای در کار نیست.. فقط ... فقط می خواهم کمی بالا بیاورم..نه نه ...این تهوع اصلن ربطی به این روده ها ندارد. این روده های بیجان افتاده روی این تخت گوشت ... نه نه.. من خیلی وقت است می خواهم چیزهایی را بالا بیاورم. من خیلی وقت است …....
چیزی نیست ... گریه نمی کنم. این فرمالین لعنتی …تو که می دانی چشمهای من به فرمالین حساس اند. چشمهای من هر وقت زندگی خیلی پر رنگ تر می شود خیلی اجباری تر … به چیزی حساس می شوند. نه .. دوباره شروع نکن … می دانم ... می دانم زندگی خوب است. و صاحب این روده ها این را خوب فهمیده … اصلن من باید صاحب این روده ها را ببینم. صاحب این روده ها باید آدم عاشقی باشد. چه فرقی می کند حالا با روده یا بی روده. چاره اش تنها یک کیسه است که وصل می کنند به شکمش. حالا تا هست باید توی همین کیسه …
دست نگهدار ... من باید چیزهایی را بالا بیاورم.
من خیلی وقت است تصمیم گرفته ام صبح وقتی از خانه بیرون آمدم به اولین سطل زباله ای که برسم
گذشته را تا حوالی سیصد و شصت و چند روز پیش
با همه ی آدمهای مربوطه و نا مربوطش
-یک جا- بالا بیاورم.
آنوقت به تو قول می دهم هر چقدر دلت بخواهد زندگی کنم.
دست نگهدار ...