به کدامین دعات خواهم یافت ...؟
پیر شده. فرشته را پیر کردند. پشت آن میز پذیرش لعنتی فرشته هر روز پیرتر می شود تا مرد هر شب قیمت جوانی فرشته را بشمرد. چقدر دخل کردی امروز ..؟
فرشته دارد ته می کشد و من هر روز می بینم تکه ای از فرشته بیصدا روی زمین می افتد.
وحشی شده. دیگر به کسی رحم نمیکند. توی اتاق آن طرفی صدای ملایم موسیقی ام آزارش می دهد. حالش از تمام آهنگ هایی که گوش می کنم به هم می خورد. در آستانه ی در می ایستد و همین طور که دارد تهدیدم میکند زودتر خفه اش کنم چیزی از چشمهاش روی زمین سر می خورد.
پُر شده بود .. حالا دارد روی شانه های من چکه چکه سَر می رود. کلمه ندارم. تنها ناتوانی ام را نفرین میکنم و شانه هایم را محکمتر. آن قدر که آرام بشود. آن قدر که خنداندنش کار آسانی باشد. که بتوانم بکشانمش توی اتاق و آهنگهایی را که مخصوص وقتهایی ست که بداخلاق می شود بگذارم تا هی با هم برقصیم. اینجور اینجور برقصیم و هیچ فکر نکنیم به آدمهای رفته .. به رفتن آدمها ...
فرشته خوب می شود و نقاب مسخرگی از صورتم می افتد.
حال خوبی دارد و حال بهتری پیدا می کند وقتی شب هدیه تولدش را می بیند و از سر ذوق فریاد میزند از کجا می دانسته ام رنگ کرم-شکلاتی دوست داشته.
دوست دارم خوشحالی اش طولانی تر باشد. دوست دارم هیچوقت نفهمد توی این تاریکی سیاه-سفیدی که برایش خریده ام کرم-شکلاتی دیده.
این خوشحالی کوچک شاید حواسش را پرت کند .. شاید یادش برود حالا یک تنهای سی ساله است.
+
خانه یک هفته است شلوغ شده. جاکفشی. چوب لباسی. ظرفشویی آشپزخانه. سینی چای ..
بابا سرکوچه منتظرم ایستاده و از دور دست تکان می دهد تا مبادا تاریکی کوچه بترساندم. نزدیکش می شوم. یک جوری می گوید زهرا که چیزی توی دلم می لرزد. خیلی وقت بود من را به این زیبایی صدا نزده بود. یک جوری که دوست دارم بیفتم توی بغلش و بشوم همان دخترکوچولوی لوس شش هفت ساله ای که وقتی تاریکی می ترساندش به آغوش او پناه می برد. به شعرهایش : .. دخترم نترسی ... من اینجام نلرزی ... من اینجام نترسی ... من اینجام ...
آخ بابا ... تو هنوز همانجایی... تو سالهاست توی هفت سالگی من متوقف شده ای و من تمامی این سالها وقتی شعر تو نبود بزرگ شدم .. بزرگ شدم و لرزیدم.
من زهرای توام بابا ... بگو از همه ی زندگی من ... چقدرش را می دانی ؟
+
صبح شلوغی ست. یک عالمه کار دارم. بی توجه به دستکش های خون آلودم سدیم ها را به دستگاه می دهم که مامان وسط آنهمه شلوغی زنگ می زند. لحن صدایش مثل وقتهاییست که می خواهد چیزهایی را از زیر زبانم بیرون بکشد. این بار ولی به صبوری همیشه نیست. بیقرار از بالش خیس شب گذشته ام می پرسد. از خیسی چشمهام که تازه خوابشان برده بوده و آمدنش را ندیدند.
می خندم. بلند بلند می خندم تا شک کند به آنچه که دیده است.
شک می کند.
+
مثل آدمهای لامذهب می روم حرم. می گویند آنجا مردی هست که بدها را خوب می کند.
همین.
چشمهام را می بندم
بر طلایی گنبد. بر بلندی گلدسته ها. بر آیینه کاری رواق ها .. بر طلای پنجره ها ... به من گفته اند آن جا مردی خوابیده .. نشسته .. نمی دانم. شاید ایستاده باشد. مردی که زبان خدا را خوب بلد است. مردی که به شانه های خدا ... به گوشهای او نزدیک تر است.
از او می پرسم. از او که جواب تمام سوال های سخت را می داند ..
به کدامین دعاش خواهم یافت ؟
تا روم آن دعا بیاموزم ...