بسم الله االرحمن الرحیم
والعصر
ان الانسان لفی خسر ...
الا الذین آمنوا
و عملوا الصالحات
و تواصوا بالحق
و تواصوا بالصبر ...
والعصر
ان الانسان لفی خسر ...
الا الذین آمنوا
و عملوا الصالحات
و تواصوا بالحق
و تواصوا بالصبر ...
امروز در خیابان گریستم. امروز درست مثل یک تکه ابر سرگردان
روی سر شهر
باریدم.
+-+-+
من تنها هستم. من تنها بودم. آدمی تنهاست. گول می خورد که تنها نیست. و من گول خوردم. کودکی که تمام شد گول خوردم. در کودکی می دانستم که تنها هستم ... حتی وقتی دخترکان همسایه توی باغچه ی پشتی ساختمان جمع می شدند تا معلم شان باشم من باز هم در انبوه شاگردانم تنها بودم. کودکی خوب بود و من در آن، هر زمان که می خواستم مادر می شدم. گاهی معلم بودم. و گاهی فرشته ای که دیوی مرا به اسارت به قلعه اش می برد. کودکی پر بود از دروغهای راست .. و تو بگو بعد از آن همه نقشهای واقعی کدام اتفاق این همه به حقیقت نزدیک شد ؟
من کودک تنهایی بودم. مثل تو که در کودکی ات تنها بودی .. مثل همه ... بعد نمی دانم چه اتفاقی می افتد که آدم گول می خورد. دور و برت شلوغ می شود و تو وسط آنهمه شلوغی تنهایی ات را گم می کنی .. تنها در لحظات کوتاهی از زندگی دورادور می بینی که برایت دست تکان می دهد و تا میخواهی به او بازگردی دوباره توی هیاهوی جماعت گمش می کنی ... و امروز در خیابان و در میان ازدحام آدمها، تنهایی چندین بار خودش را به من نزدیک کرد و من از اینهمه نزدیکی به گریه افتادم. نه نه .. هیچ چیز نمی تواند تنهایی آدم را تمام کند. هیچ خویشاوند .. هیچ معشوق و مخاطبی اجازه ی ورود به این محدوده را ندارد.
+-+-+
به من نگاه کن .. نگاه کن به خنده های من .. من خوبم .. بی انصافی ست اگر اینها را که می نویسم تعبیر به حال خرابم باشد .. دارم اینجا زندگی می کنم و شاید این صفحه، همیشه سهم بیشتری از اندوه من می برد ...
صبحها همیشه ی خدا خواب می مانم. صبح ها همیشه دیر می رسم. مثل تمام سالهای دبستان. دبیرستان. دانشگاه. بیمارستان. و آدمها هنوز هم به جای اخم به من لبخند هدیه می دهند .. صبحها توی اتاق کوچک کارم کارهای مهم می کنم. می توانم برای موجودات کوچک مزاحمی که از پشت عدسی ها می بینم شعر بخوانم و گاهی که خسته می شوم خودم را از میان خون و تعفن و اتفاقهای اشتباهی جسم آدمها، به درخت انجیر توی حیاط برسانم و برایش باران بسازم تا با هم شعر تولید کنیم. و ظهرها با فرشته نمازهای سر به هوا به آسمان بفرستیم و ساندویچهای پلاستیکی گاز بزنیم.
من خوبم .. آنقدر خوب که ممکن است همین حالا بخواهم بمیرم .. و چه خوب است که خدای من سخت گیر نیست. و اینکه مرگ برای من گاهی عین امیدواری ست ..من بارها به آن فکر کرده ام و به اینکه چقدر می تواند نزدیک باشد و شاید روزی سر زده از راه برسد .. مثل یک میهمان ناخوانده و من ممکن است خانه ام نامرتب باشد و هیچ نداشته باشم تا از او پذیرایی کنم.
برای من نگران نباش .. نگاه نکن به این صفحه که اندوه از کت و کولش بالا می رود. من خوبم ... چیزی در من به بار نشسته است انگار. و کدام کلمه می تواند اندازه ی وارستگی قلب مرا در این روزها بیان کند .. نه نه ... نخواه که بیشتر از این بنویسم ... باور کن هر بار که خوشبختی را نوشتم زود تمام شد. مثل راز که وقتی گفته می شود دیگر نیست .. تمام میشود. و این حس این روزها به جان من آمیخته .. بگذار ناگفته بماند. که سرمایه ی هر کس حرف هایی ست که برای نگفتن دارد ..