نوشتن میخواهم . بازی با کلمات نه ..نوشتن را میخواهم برای توصیف حال خوبی که دارم و شاید اشتباهن از کلماتی که خواهم نوشت آن را تعبیر به غم کنند ... اما نه .. آنچه که احساس میکنم حال متفاوتی ست از جنس رهایی .. استغنا .. آزادگی ... چه خوب است هرازگاهی تمام رشته ها را پاره کردن و گریختن .. در خود فرورفتن .. طوری که هیچ پیوندی با جهان بیرون نداشته باشی ........ رها کنی تمام آنچه را که در طول زندگی به طرز وحشیانه ای به آن چنگ انداخته ای تا از دستشان ندهی.. یک دم بی اضطراب فقدان ... این "عادت بر تعلق" که مثل یک غده ی سرطانی در جانت دویده را نخواهی .. این بندها که در مرزی مشخص محدودت کرده پاره کنی .. بروی .. فقط خودت را بخواهی ... به خودت فکر کنی ... آدمها و غمها و دردهاشان و اضطراب یک لحظه نبودنشان دست از سرت بردارد ...

 بگذار چند لحظه به خودم فکر کنم ............... 

بگذار مدتی خودم باشم ... بی واهمه از طرد شدن .. ترک شدن .. تنها شدن ... زنی که نترسد از بی عشقی .. از تنهایی .. از بی رابطگی .. او به استغنا رسیده است ... این رهاییست .. بگذار خودم باشم اگرچه قیمت آن بیرحم شدن ، آزردن و بی تفاوتی باشد نسبت به کسانی که شاید بی تفاوتی ام غمگینشان میکند ... بگذار احتیاط را کنار بگذارم و نترسم .. این شادی من است .. این "خود بودن" اوج خوشبختی است ..اینکه هر کلمه که بر زبانم میرود .. هر لبخندی که میکشم روی صورتم ..همه ی دوست داشتن ها و تنفرهایم .. همه کتابها و کلمه هایم .. دقیقن و بی کم و کاست ، همان چیزیهایی باشد که حقیقت من است .. بی هیچ احتیاط و تعارفی .... شاید اگر روزی به تمامی خودم باشم آن وقت خیالم راحت است که دیگر کار نکرده ای در این زندگی ندارم .. و میتوانم بی هراس از اینکه اثری بر جهان بیرونم نگذاشته ام به آسودگی بمیرم .. خودم بودن همان چیزی ست که میتواند همه ی کم کاری های دیگرم در این دنیا را جبران کند.. 

چه خوب که مادر نیستم. برای کودکم که هنوز نیامده گاهی پیغامهایی به جهان بیرون میفرستم و هر بار عذر میخواهم که هنوز برای آمدنش به اندازه کافی مادر نشده ام و اینکه هنوز هم دیوانگی به بهانه ای کوچک، از جایی نامشخص و برای زمانی نامعلوم سر و کله اش پیدا میشود و زندگی ام را مختل میکند و آنچه که نگران کننده است اینکه من این اختلال را دوست دارم این رفتن و در خود خزیدن را دوست دارم ... 

بگذار کمی به خودم فکر کنم و خودم را ببینم که کجای این زندگی ایستاده ام ...و دستهای خالی ام را .. که میتوانستند کارهای مهمتری در این دنیا بکنند اما همچنان بی فائده اند ... .بگذار کمی خودم باشم و نگاه کنم که کجای این زندگی ایستاده ام ....